تبليغاتX
دختر برج جوزا
یادداشت های پراکنده من
سلام

من خوبم. اوضاع هم خوبه.

4 شنبه 2 تا meeting داشتیم. یکی خوب، یکی بد. تو اون خوبه که خودم برگزار کردمش. season اول گردهماییمون و جشن گرفتیم، کیک شکلاتی خریدیم از بی بی. شمع روشن کردیم. عکس گرفتیم و کلی با بچه ها حرف زدیم. امیدوارم که از امروز همه چیز بهتر پیش بره. گاهی این جلسات لازمه.

5 شنبه هم از 10 راه افتادم به سمت ونک، با وجود ترافیک افتضاحی که بود 11:30 رسیدم. حالا ساعت 1 هم با بچه ها قرار داشتیم. خلاصه که تا کار ناخونام هول هولکی انجام بشه ساعت شد 1:45

نمیدونید من چقدرررررررررررررررررررررررررر غر شنیدم. که همیشه کارت همینه و هر وقت قرار میزاری دیر میای و  همه منتظر تو ان و مثلا تو هماهنگ کردی جا رزرو کردی..................

خلاصه ما 2 رسیدیم اسفندیار . همه اومده بودن. کلییی خوش گذشت. هیچ وقت اینجوری دور هم جمع نشده بودیم. البته همین جمع شدنه برامون 650000 تومن آب خورد. بعدشم دوباره با یه سری از بچه ها رفتیم فرحزاد، باقالی و قلیون و چای و آلوچهههههه.


ساعت 8 هم خبردار شدم نی نی برادرم به دنیا اومده، و من دوباره عمه شدم.

کلیییی خوشحال شدم. سریع رفتم گاندی کادو خریدم براش.

دیروز هم رفتیم بیمارستان دیدن نی نی و مامانش. انقده زشتتتتتتتتتتتت بود.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:38  توسط م.ک  | 

سلاام

اتفاق خاصی نیفتاده و همه چیز امن و امان. فقط درگیر کار بودیم، خیلی خاله بازی نکردیم. فقط دیروز بعد از جلسه رفتیم ناهار بیرون coco ناهار خوردیم کلی خوشمزه بود. طبق معمول نون سیر ، سیب زمینی، سالاد بالزامیک، سوپ روز، اسپاگتی و پیتزا سه پنیر. انقدر حال داد که نگو. کلی خوشمزه بود.

بعدش هم رفتیم سفره خونه باقالی خوردیم و چای و قلیون. پیاده اومدیم تا ولیعصر. بعدم برگشتیم شرکت ماشین و برداشتم و اومدم خونه.

فردا هم میخوام برم یه بلایی سر موهام بیارم و کلا مرخصی گرفتم............

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:22  توسط م.ک  | 

دیروز جلسه داشتیم. میدونستیم که میخوان اعتراض کنن و بهونه بگیرن. اما ما با توپ پر رفتیم. اصلا نزاشتیم حرف بزنن. خلاصه که موفق اومدیم بیرون.

بعدش رفتیم سینما، فیلم آقای هفت رنگ که کپی یه فیلم ایرانی قدیمی بود که اسمش یادم نیست، اما بهروز وثوق توش بازی کرده که خودش  و جای یه دکتری جا میزنه و میخواد از آقای نقش اول حق السکوت بگیره  که به زنش لو نده که یه زن صیغه ای داره . مرده تو انتخابات شورای شهر کاندیدا و خیلی براش مهمه که رای بیاره و ....

کلا چرت بود فیلمش.

بعدشم که اومدیم خونه و......

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:5  توسط م.ک  | 

سلام


خدا رو شکر خوبم. جمعه ظهر اومدم سر کار و مجبور شدم، بمونم تا شنبه 11:30. داشتم از خواب میمردم از وقتی رسیدم خونه خوابیدم تا 7:30. دوباره از 9:30 تا امروز صبح.

الانم که فکر میکنم، میگم چرا و به خاطر کی دارم اینقدر کار میکنم و خودم و خسته میکنم. این کارم یه اشتباه محض بود و امیدوارم دیگه تکرار نشه.

تصمیم گرفتم یه highlight یا low light ای چیری بکنم موهام و .

نی نی مون دیگه تو این ماه به دنیا میاد، دکتر گفته هر لحظه ممکنه که موقعش بشه. امیدوارم هم خودش هم مامانیش صحیح و سالم باشن و من برای بار دوم عمه بشم.

ایمانه جون مرسی از کامنتات اما نمیدونم چرا نمیشه که وبلاگت و از کنم و پیغام بزارم.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:57  توسط م.ک  | 

سلاااام

امروز کلی خوبم. دیروز زود از شرکت رفتم ، وقت دندون پزشکی داشتم، 3 تا از دندونام و پر کرد، 1 پر کردنی دیگه موند با جرم گیری. 3 تا دندون عقل کشیدنی هم دارم.

دیشب به موقع خوابیدم و صبح هم راحت بیدار شدم. تا برسم دانشگاه 12 شده بود. یعنی تقریبا نیم ساعت از کلاس گذشته بود.

تا1- 1/5 موندم. اما چون باید میومدم شرکت و ع هم هی اس ام اس میداد که کارت کی تموم میشه پارت دوم کلاس و نموندم. یه ماشین گرفتم رفتم مهرشهر، اون جا اومد دنبالم. رفتیم رستوران من و ما ناهار خوردیم.  کلی هم غذاش خوب بود. مخصوصا نون سیرش.

بعد اومدیم که بیایم به سمت تهران ع شروع کرد باغای کرج و به من نشون داد که برای عروسی ها اجاره میدن، یه دفعه رسیدیم به یه باغ خانوادگی و انگار نه انگار که کلی کار داریم رفتیم اون جا چای و قلیون و کلی حرف زدیم و کلی حال کردیم.

بعدم اومدیم تهران و الانم بنده در شرکت به سر میبیرم و در حال حاضر ع پشت خطم و میگه زود باش بیا که کلی کار داریم...........

بعدا میبینمتون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:17  توسط م.ک  | 

سلام


اوضاع خیلی بهتره. منم خوبم. دیروز ظهر تصمیم گرفتیم بریم سینما، من سرم شلوغ بود، اما اون تونست زودتر بیاد بیرون، از اونجایی که ماشینش زوج بود نمیتونست بیاد سینما ازادی ، و قرار شد بره پردیس سینمایی پارک ملت، اما من کارم طول کشید. ساعت 4:30 زنگ زد و دید هنوز شرکتم. گفت همین الان ماشین بگیر که برسی. اما با این ترافیک جردن همچین چیزی محال بود. خلاصه تا به خودم بجنبم و بیام بیرون دیر شد و نرسیدم. قرار شد برم آزادی و بلیط بگیرم تا بیاد. اما از اونجایی که غلغله بود از ارژانتین تا وزرا پیاده رفتم و تقریبا با هم رسیدیم. اما بلیط تموم شده بود. رفتیم عصر جدید بلیط گیرمون اومد. تا 7 بشه، رفتیم یه قهوه بد مزه تو یه کافی شاپ همون دور و بر خوردیم و رفتیم تو سینما. از شانس خوب دیروز تو اون سالن بودیم که مثل انباری ه. اصلا شیب نداره این سالن. 100 بار جامون و عوض کردیم تا بتونیم ببینیم.

اما فیلمش با مزه بود ( بی پولی ). شبش هم اولین اکران آقای هفت رنگ بود و تمام عواملش اومده بودن. سینما غلغله بود.

از اون جا رفتیم ناتالی شیرینی خریدیم. بعد برگشتیم چینگاری یه شام توپ هندی زدیم به بدن. با نون سیر و نون پنیرش. واقعا عاااااااااالی بود. من عاشق این رستورانم.

نتیجه هم این شد که صبح هر کاری کردم نتونستم بیدار شم و ساعت 9:30 رسیدم شرکت.


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:8  توسط م.ک  | 

خیلی شکاک شدم.

الان که دارم فکر میکنم میبینم اصلا آمادگی یه زندگی مشترک و ندارم. اصلا نمیتونم به کسی اطمینان کنم. همش نگرانم. همش فکرم مشغوله و ناراحتم.یه جور کلافگی. عصبانیت. کم طاقتیو.......

صبح که میخوام بیام شرکت به خودم میگم خنده رو باش، با مهربونی برو، بزار بچه ها هم نگران نباشن و همش نترسن که نکنه دعواشون کنی، اما بازم یه اتفاقی میفته که نمیشه.

با remote  شدن به سیستمت و دیدن ایمیل های 4 ماه پیشت نمیدونم چی بگم. عکس های تکی که تو دوبی انداختی و فرستاده بودی به کسی که  کلی شر برامون با پا کرده.

بهت میگم از فلانی چه خبر؟ میگی هیچی. خیلی وقت خبر ندارم. تو دلم میخندم. میگم باشه. تو راست میگی.

همش میترسم نکنه بازی خورده باشم.

نکنه....................

من جدا نمیدونم چیکار باید بکنم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:29  توسط م.ک  | 

امروز وقت دندون پزشکی داشتم، به بهانه کار نگهم داشت. منم به خاطر این که نمیخواستم دستش بهونه ای داده باشم موندم و وقتم و کنسل کردم. حالم هم زیاد خوب نبود، سرگیجه داشتم. اما خب موندم. هی وسطش میگفت چته؟ میگفتم هیچی. میگفت حرف بزن. بگو. می گفتم هیچی دارم جواب سوالات و میدم. میگفت. نه. تو میخوای راجع به یه چیزی غیر از کار حرف بزنی. منم گفتم نه. اصلا.

خلاصه آخرش خودش طاقت نیاورد..............

بازم نمیدونم قراره چه اتفاقی بیفته.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:3  توسط م.ک  | 

سلام.

بازم نتئنستم به قراری که با خودم گذاشته بودم عمل کنم و تند تند بیام.

هوا کماکان ابری. با این که مامانش زنگ زده خونمون و گفته میخواد ترتیب ارتباط خانوادگی و آشنایی بیشتر و بده.

اما بین خودمون جوری شده که انگار همه چیز تموم شده، اگر مجبور نبودیم با هم کار کنیم فکر کنم این یکی دو تا تلفن رسمی هم وجود نداشت.

اصلا نمیدوم چی بگم از یه طرف با توجه به شناختی که دارم میدونم اگر مطمئن بود همه چی تموم شده دیگه پای بزرگترها رو به صورت جدی به قضیه باز نمیکرد. از اون طرف میگم شاید این  کار و کرده که به من بگه دیدی من منظورم از ایجاد این ارتباط فقط دوستی نبود اما نو و اخلاق مزخرفت و کم تحملیت باعث شدید که ارتباطمون بی سرانجام بمونه.

واقعا موندم که چیکار کنم یعنی چه عکس الملی نشون بدم. فکر میکنم هیچی جواب نمیده. بی محلی کنم فکر میکنه جدی جدی برام مهم نبوده و به همین دلیل خواستم تموم بشه. اگه محل بزارم فکر میکنه که من همیشه هستم و نمیتونه درست فکر کنه.

موندم چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 11:41  توسط م.ک  | 

سلام

همه چیز تموم شد. تموم تموم. فکر نمیکردم اینجوری بشه اما شد.

متاسفم همه برنامه ریزی هام اشتباه بود. به در بسته خوردم ناجور. نمیدونم باید چیکار کنم. مجبورم از تو خودم و بخورم . اما تو ظاهر نشون بدم همه چیز خوبه. کاش بزرگ نمیشدیم.

کاش همیشه بچه بودیم و نمیفهمدیم چه خبره.

برای بار سوم.....................

نمیدونم چه حکمتی تو کاره.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 16:11  توسط م.ک  |